خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

سرعت …

دلم می خواست با یه چماق اونجا بودم و اون لحظه آنچنان می کوبیدم به ماره که تا هفت جد و آبادش یادش بره چجوری باید شکار کنن ولی حیف …

حیف که هر لحظه تمام موجودات روی کره زمین دارن طعمه یه چیزی می شن.

ولی سرعت دوربین عالی بوده ها :)

Cheese گوسفند !؟! :)

وای چقدر خودم از این عکس بالا خوشم می آد
هر دفعه نگاش می کنم انگار دارم واقعا شنا می کنم؛ بهم انرژی می ده
خیلی خوبه
بگذریم

اوضاع خوبه و به نظرم روز به روز هم داره روحیه ام بهتر می شه
البته بچه ها توی اداره اینو می گن
که از روز تولد دوباره ام روحیه ام بهتره :)
خب خدا رو شکر
ملالی نیست جز
کمی وقت
خستگی
امتحان این ترم رو هم دیروز اولین نفری بودم که بلند شدم و برگه ام رو دادم که همون موقع نمره رو داد و با گرفتن نمره 100 یه کمی خستگیم کم شد.

دوری از هاوس
آهان سیزن 6 لاست رو هم گرفتم که ببینیم ؛ کلا همگی دست جمعی
ولی امروز که من زود اومدم و با خیال راحت پای کامپیوترم هنوز کسی نیومده، فکر کنم باز می افته برای ایام مبارک دهه تعطیلی

تو اداره یه شاگرد خنگول ولی علاقمند به کامپیوتر آوردن که باید کلی چیز میز یادش بدم
ظاهرا آوردنش کار یاد بگیره که به من کمک کنه؛ از هیچی بهتره

این چند ماه اخیر داشتم کارهای یکی دیگه از همکارها رو هم انجام می دادم در واقع به نوعی بیگاری
این همکار ما که نیست و استعلاجیه از هم ولایتیهای مادر فولادزره است و هیچی دیگه هر کاری ما می کنیم یه جورایی وظیفه مونه و انگار نه انگار که باید لااقل نصف حقوق اون رو به من بدم، می گن وظیفته :)

خب عیب نداره … همینه دیگه؛ همیشه که به آدم خوش نمی گذره
همکارم می خنده می گه تو فرزی ده تای این کارها هم بهت بدن سریع تموم میشه پس اگر هم بیشتر بشه حلالیتش بیشتره :D

دیگه آهان داشتم از اون همکار کمر دردیم می گفتم
خودش رو به شخصه من دوست داشتم و دارم و خدا انشاء ا… بهش سلامتی بده
اولین همکاریه که من داشتم و کلی خاطرات خوب باهاش دارم
ولی
پارسال زمستون کمرش رو عمل کرد و یه چند ماهی هم استعلاجی بود؛
((بنده باز هم به جای ایشون بودم و شب عید که داشتن پاداش می دادن به بنده 300 تومن پاداش دادن و به ایشون هم که توی خونه مراحل سخت استعلاجی رو می گذروندن 250 تومن پاداش؛ جالب بود؛ به جان خودم سر یه سری مسائل صحبت شد که خودش فیش حقوقیش رو نشونمون داد؛ من قبول دارم که به هرحال اون هم شرایط خاصی رو طی می کرد ولی بی عدالتی بود به هرحال این موضوع کار جدید و تازه ای نیست و دائم و دائم و دائم داره تکرار می شه؛ کسی هم جرأت نداره حرفی بزنه و … همینه که هست))
بعد از 2 الی 3 ماه هم که اومد تقریبا بد نبود تا اینکه تقریبا دو ماه پیش باز بی احتیاطی کرد و یه کیسه دو کیلویی پرتقال بلند کرد و … تمام
همان شد که رفت و خوابید و …
حالا دکترها گفتند دکتر اولیه که عملش کرده بهش نگفته که چند تای دیگه از مهره هاش هم مشکل داشته و حالا اونا هم دارن اذیتش می کنن ضمن اینکه یه عمل دیگه باید از داخل شکمش روی ستون فقراتش انجام بدن.
خب این شرایط خیلی سختیه که واقعا خدا کمکش کنه

دیگه هم خبر خاصی نیست
معلم زبانمون خوبه و فوق العاده پرانرژیه که من دوستش دارم ولی شاید دیگه نیاد یعنی شاید بره برای مراحل استراحت در خانه برای زایمان :)
کلی شیطونه
یکی از بچه ها رفت مسافرت و بهش گفته این موضوع رو به کسی نگو هنوز یک ساعت از رفتنش نگذشته بود گفت بچه ها فلانی رفته مالزی به کسی نگیدها، ضمن اینکه خودم فکر می کنم مالزی هم نرفته شاید افغانستانی، پاکستانی جاییه :)
دیروز تو بحث آزاد داشت راجع به مواد غذایی صحبت می کرد سوتی داد که همه کلی بهش خندیدن؛ خودش هم اشکهاش دراومده بود.
گفت من از Cheese گوسفند خوشم نمی آد.
حالا بچه ها هم ول کن نبودن اون یکی میگفت شما چه نوع Cheese دوست داری ؟ :)

اون هفته ای پنجشنبه ای یه جشن کوچولو تو یه رستوران گرفتم با دوستام به مناسبت آزادی و پیروزی خون بر علیه شمشیر
خوش گذشت
کلی عکس و خنده و کیک خورون
خب شوخی و خنده و تفریح کافیه

دیگه دیگه همین دیگه
کلاس ایروبیک هم فعلا دوباره تعطیل شد
مادرفولاد زره پیغام داده که به من و چند تا از همکارها بگن سه شنبه ها بعد از ساعت اداری در مورد سیستمهای در حال تولید؛ سیستمهای برون سازمانی؛ پیگیری سازمان الکترونیک و کوفت … (ببخشید) جلسه داشته باشیم.
اینهمه پیام و پیغام دادیم که بعد از اینهمه وقت دوری از ورزش؛ ما روزهای یکشنبه و سه شنبه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر می آیم باشگاه
اینهمه خودمو کشتم رفتم کفش خریدم
کاپشن و شلوار و تی شرت
اینهمه متلک از این پسرها (برادرها) شنیدم که تو ورزش کن نیستی ما حاضریم شرط ببندیم و … منم گفتم حالا ببینید من کلاس می رم یا نه
آخرش هم اینجوری

البته دارم فکر می کنم (که می دونم فکرم عملی نیست) برای اینکه شرط رو نبازم صبح ساعت 7 تا 8 برم باشگاه
که عمرا اینجوری بشه صبحها به زور ساعت 7 و ربع بلند می شم شب هم که غش ش ش ش ش

همینه دیگه اگر تو هر سازمانی یه مادر فولادزره باشه کافیه دیگه

شنیدم مادر فولادزره جدیداً به اون یکی مدیریت هم کمی گیر داده و گفته تک تک کارشناساشون عملکردشون رو بفرستن ببینم اینهمه مرخصی اداری رفتن چقدر بازدهی داشته :D
هر ماه از ورود و خروجهای کل مدیریت ما (بدبختی دیگه مدیر ما نیست ولی عین شیر بالا سرمونه) رو چک می کنه؛ وقتی هم یکی نیست می دونه برای چی نیست :D

به هرحال حقشونه وقتی پوستشون رو کند حالیشون می شه :)
چقدر حرف زدم :)
Ok
سلامت؛ شاد و موفق باشین.

Swimming

چه عجب بلاخره داره بارون می آد
مثل حسرت به دلها به آسمون نگاه می کردم
خدایی هر فصلی خاصیت خاص خودش رو داره
با اینکه من از برف خیلی خوشم نمی آد فقط در این حد دوست دارم که تعطیل باشم و توی خونه و از پشت پنجره اون رو ببینم یا نهایتش برم توی حیاط ولی از کوه و … نه نه اصلا

در عوض شنا
دیوانه شنا هستم
اگر به من بگن 5 صبح کلاس گذاشتن می ری با سر قبول می کنم
ولی الان بچه ها می گن با این باشگاه نزدیک اداره قرارداد بستن برای ایروبیک :(
نمی دونم چه ساعتی برم
صبح زود که وحشتناکه
خودم رو می کشم ساعت 7 و ربع بلند می شم (فکر کنم به خاطر خستگی روز قبلشه) آخه به خدا کار کردن با کلاس تا ساعت 9 شب خسته کننده است ولی چاره ای نیست مطمئنم که زود می گذره (دائم به خودم می گم یه خرده دیگه تحمل کن تموم می شه؛ از ترم دیگه باید کلاسهای معمولی اسم بنویسی)

به به چقدر صدای بارون رو دوست دارم
برای همین همیشه دلم می خواسته برم شمال :)
خب داشتم از شنا می گفتم
شاید این علاقه به خاطر دوران نوجونی باشه
وقتی که اول راهنمایی بودم مادرخانمی اسم من رو برای شنا نوشت و بعد از ترم تابستون که مسابقه گذاشتن من دوم شدم
و این موضوع باعث تشویق من شد
نهایت آرامش رو در شنا می دونم
فیلمهای شنا رو جمع می کردم و عاشق این بودم که ببینم بهترین شنا چه مدلیه
شناهای مسابقه ای هم خوبه …

با اینکه تمام ورزشها رو توی دانشگاه یاد گرفته بودیم ولی شنای پروانه چیز دیگه ای بود برای همین کلاس خصوصی اسم نوشتم.
یادمه موقعی که می خواستم کلاسش رو برم بعدش هم مربیگری (همین زمستون بود) دقیقا شش سال پیش (چه زود می گذره) و چه برفی هم می اومد
هیچ وقت اون شبهای سرد زمستون رو یادم نمی ره که از ساعت 3 کلاسهامون شروع می شد تا 8 شب (اولاش ماشین می بردم ولی وقتی پای برف هم به میون اومد دیگه مجبور بودم خودم برم، بعد هم دیدم سخته گفتم با آژانس صحبت کنم که این مدت رو برای برگشتنه یه ماشین بهم بده، کلا خیلی خوش گذشت چون چند تا از بچه های دیگه هم همین شرایط رو داشتن و همه با هم با یه ماشین (به یاد سرویسهای مدرسه) برمی گشتیم)
حدود 15 کیلو در عوض بیست روز کم کردم
می خوردم مثل چی
یادش بخیر
این عکس شنای بالا رو هم به یاد اون موقع گذاشتم.
با اینکه پنجشنبه است ولی کلی کار دارم که باید برم
فعلاً ;)

نوشته‌های قدیمی‌تر »