خوراک‌ها:
نوشته
دیدگاه‌ها

لحظات نهایی …

تصمیم گرفتن : [ ت َ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) اتخاذ تصمیم ، اراده کردن، قصد نمودن : مگر تصمیم نگرفته اند که نژاد بشر نابود شود؟ (سایه روشن هدایت ص 19).

..
لحظات سختیه
..
در قالب کلمات نمی گنجه
..
روزگاری که چهار سال انتظارش رو داشتم
..
حالا رسیده
..
چه لحظاتی رو گذروندم، لحظه ها، روزها، ماهها، سالها …
..
چقدر دعا کردم
..
مثل یک نظاره گر از دور دارم خودم رو می بینم
..
و اطرافیانم رو
..
و برگه هایی که می خوان امضا بشن
..
بعدش چی
..
مامان امروز می گفت چرا چشمات اینقدر پف داره، هوای بد اداره رو بهونه کردم و گفتم این چند روزه حال هیچکس توی اداره خوب نبوده و اکسیژن نداشتیم
شاید واقعاً هم همین بوده ولی لحظه به لحظه ای که اشکهام سراریزه این حال رو بدتر می کنه
..
بعضی لحظات هست که تا آخر عمر آن رو از یاد نمی بری
..
آن لحظه
..
لحظه ای که با دوربین چشمت می بینی و عکسی محکم و بهت زده ازش می گیری
..
عکسی که اطرافش سیاهه و نورها از مرکز به اطراف پخش می شن
..
عکسی باورنکردنی
..
دلم نمی خواست برم جلو
..
نمی دونی بگی خوبه یا بده
..
دقیقاً عین همین کلمه، در عین بدی و منفوری، برای فرارسیدنش لحظه شماری می کردم
..
چه روزگاری رو دارم می گذرونم
..
خودم باورم نمی شه
..
کی مقصر بود
..
مگه مهمه
..
و چقدر عجله :o

……………………………….: کات :……………………………….

چهارشنبه 4 آذر …

5 و نیم صبح
..
نگرانی
..
دلهره
..
چک کردن کاغذ یادآوری
..
چک کردن ماشین
..
فکر درگیر
..
مغز محکم
..
دل لرزان
..
زبان منتظر
..
بین عشق و نفرت چقدر فاصله است
..
هاوس می گه به اندازه دیوار چین
..
به حرفها و کارهامون مربوطه
اگر حرفها و اعمالمون از روی عقل باشه بین عشق و نفرت دیوار چین قرار می گیره و اگر برعکس فاصله شون از مو هم کمتره
..
چه راحت زمانی که ..
..
نگاه های حیران
..
انتظار شنیدن
..
حرف های در گلو مانده و روی زبان خشک شده
..
چه عجله ای
..
چهار سال پیش هم عجله داشت
..
طلسم شده
..
ای کاش تمام شدنش به راحتی خوردن همین یه قلپ آب بود
..
ولی
..
انتظار سخته
..
باید تا هفته دیگه صبر کرد
..
از همه چیز خسته ام
..
از زرنگی
..
از حقه بازی

……………………………….: کات :……………………………….

مکان ثابت – زمان متغیر

عکس های مختلفی که از منظره بیرون گرفتم، از محوطه جلوی آسانسور
:)
جاییه که تک تک همکارها ماجراهایی دارند.
چه لحظه هایی رو که خود من اینجا نگذروندم :(
اینجا بهترین جا برای صحبت با موبایله
دنج و خلوت ولی 2 تا دوربین اینجا هست که نمی دونیم آیا صداها رو هم ضبط می کنه یا نه …

اگه به کسی نمی گید از همه تابلوتر یکی از همکاراست که با داشتن همسر و 2 تا فرزند بزرگ با یه دخترخانمی … و این همکار محترم، شمالی هستن و شمالی های عزیز هم وقتی صحبت می کنن ولومشون یه کوچولو بالاست، تقریباً همه می دانن جریان این همکار از چه قراره و … امروز دعواشون شده، امروز خوبن، امروز طرف قهر کرده و … طفلکی همسرش، با متوجه شدن این موضوع، مریض شده و بیمارستانه

هرچی که این محوطه آسانسور حکایت هایی داره بس طولانی

خودم این عکس ها رو دوست دارم.
فقط یه چیزی که هست اینه که من به طلوع ها نمی رسم؛ غروب ها رو می بینم.
به نظر من غروب ها هم به قشنگیه طلوع ها هستن.
غروب ها هم شروع یه فصل جدید از شبانه روزن، آخه 24 ساعت هنوز تموم نشده.
غروب ها برای من نشان دهنده تمام شدن کار آن روزه
غروب ها شروع آرامش شبه

آرامشی که شب داره هیچ موقعی از روز نداره.

من فقط شبها می تونستم درس بخونم :)
به یاد کتاب خوندن های شبانه
یواشکی با چراغ قوه زیر پتو :)
یادمه یه شب تا صبح کتاب 300 صفحه ای رو تمام کرده بودم
خودم صبح حیرون بودم که چه جوری خونده بودم
هرچی که فرداش سر کلاسها خواب بودم
و پس فردا کتاب رو برای دوستام تعریف کردم :)

شب ها فکر می کنی (نه، فکر می کنم، شاید کسی مثل من فکر نکنه) که هرکسی به هرشکلی که هست حالا خوب یا بد، توی یه چهاردیواری هستن و این آسمون پهناور و آرامشش مال منه
مغزم و فکرم به وسعت این آسمون می شه
گاهی خوبه
و گاهی بد
که آن مواقعی که ناراحتی این وسعت فکر وحشتناکه

زندگی بدون آرامش بی معنیه
برای همین هم بود که …
بگذریم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »