همیشه که یه طرفه نیست :)

اکتبر 17, 2009

5772020-md«توماس هيلر»، مدير اجرايي شرکت بيمه عمر ماساچوست و همسرش در بزرگراهي بين ايالتي در حال رانندگي بودند که او متوجه شد بنزين اتومبيلش کم است.

«هيلر» به خروجي بعدي پيچيد و از بزرگراه خارج شد و خيلي زود يک پمپ بنزين مخروبه که فقط يک پمپ داشت پيدا کرد و از تنها مسئول آن خواست باک بنزين را پر و روغن اتومبيل را بازرسي کند ، سپس براي رفع خستگي به قدم زدن در اطراف پمپ بنزين پرداخت …

هنگامي که به سوي اتومبيل خود باز مي گشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتي او به داخل اتومبيل برگشت ، ديد که متصدي پمپ بنزين دست تکان مي دهد و شنيد که مي گويد : » گفتگوي خيلي خوبي بود.»

پس از خروج از جايگاه ، «هيلر» از زنش پرسيد که آيا آن مرد را مي شناسد؟!

او بي درنگ پاسخ شنید که : بله مي شناسد ، آنان در دوران تحصيل به يک دبيرستان مي رفتند و يک سال هم با هم نامزد بوده اند.

«هيلر» با لحني آکنده از غرور گفت : «هي خانم ، شانس آوردي که من پيدا شدم . اگر با اون ازدواج مي کردي به جاي زن مدير کل، همسر يک کارگر پمپ بنزين شده بودي…!»

زنش پاسخ داد : «عزيزم ، اگر من با او ازدواج مي کردم ، اون مدير کل بود و الان تو کارگر پمپ بنزين بودی …!!!» 🙂

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s