ماجرای این هفته … (هفته آخر مهر و اول آبان)

اکتبر 19, 2009

sdfgsfgامروز هم برای خودش روزی بود بس عجیب

یعنی این هفته کلاً عجیب بود.

اولاً که وحشتناک شلوغ بود (خدا تا آخر هفته را به خیر بگذرونه) بعدش هم اینکه اوضاع یه جورایی عجیب غریبه …

بعضی کارها درست می شه، بعضیها زیرآب آدم را می زنن، بعضیها حمایت می کنن، بعضیها با غرورهای آنچنانی خودشون را هرچه بیشتر نشان می دن، بعضی مسائل (همان قضیه انتقالی) درست نمی شه و بعد می فهمم که همان بهتر که درست نشد، بعضیها راهنمایی می کنن …

این قضیه حمایته هم جالب بود من پریروزها از سوپری کنار اداره یه شیشه زیتون خریده بودم و توی یخچال بود، موقع ناهار به این همکارمون تعارف کردیم، دقیقاً یک ساعت بعد مادر فولاد زره (معاون بخش) صدایش می کنه و از من می پرسه که آیا وقتی درخواست جابجایی دادم کم کاری می کردم  یا نه (انگار چند نفری پشت سر من بدگویی کرده بودن) و آن هم حسابی از خجالتش در می آمد و … طوری که آخرش گفته حالا چرا با من دعوا داری باشه، قبول.  

به هرحال که عجب زیتونی بود. شما هم می تونید نتیجه اش را امتحان کنید. از نوع درشتش باشه و بی هسته، این سری مارک بدر گرفته بودم، قبلی را نمی دانم. نمی دانید چه کار سازه، هرچی که، این همکار ما گفت مادر فولاد زره خودش می دونسته کی اینهمه پشت سر این و آن بد می گه ولی کاری نمی تونه بکنه …

وا… خودمم هم گرگیجه گرفتم.

کلاس زبان هم بدک نیست، تقریباً همه هم سن هستیم حالا با یه کمی بالا پایین، جالبی بچه ها اینه که یه زن و شوهر هم توی کلاس هستن و ما کلی از دست این دو تا می خندیم.

پسرها یه جوری شیطنت می کنن، دخترها هم یه جوری … هر کدوم از بچه ها خصوصیتهای خودشون را دارن … یکی زبانش می گیره، یکی تکه کلامش «دُکیه» ، یکی دیگه با یکی از دخترها دوسته و … (بیب) و آن زن و شوهر هم که خیلی باحالن، راه به راه از هم ایراد تلفظی و … می گیرن 🙂

اداره هم کلاس زبان گذاشته که آنجا هم شرکت می کنم (چی شده همه به این فکر افتادن که چقدر یادگرفتن زبان مهمه) متأسفانه این استاد سخت گیرهم تکان می خوره اسم من و با دوستم را صدا می کنه … اول از همه هم باید بریم آن جلو دیالوگها را از حفظ بگیم، با حالتهای آنها، گرفتارمون کرده بس عجیب (همکارها را که می شناسید 🙂 هرچی که این هم اوضاع و احوال این روزها بود.

اول هفته اینقدر شلوغه تا آخر هفته چی می خواد بشه.

چقدر درد و دل کردم 🙂 تازه نصف بیشتر ماجراها را نگفتم.

خسته نباشید.

موفق باشید.       زیتون بخورید.             مراقب خودتون هم باشید.

Advertisements

5 Responses to “ماجرای این هفته … (هفته آخر مهر و اول آبان)”

  1. diplomat52 Says:

    بله با شما کاملا موافقم
    همین امروز یک فروند خانم مدیر اداری جلوی روی خودم خیلی قشنگ
    وماهرانه زیر آب بنده را برای ریاست محترم کل زدن.
    بگذریم که همونجا جلوی جمع ایشان و ابواب جمعیشان همانجا شسته شدند و آویزان گردیدند ولی کلا مرض مسری و بدی است این زیر آب زنی.

  2. انقاب Says:

    وقتی ضدارزشها به ارزش تبدیل میشن همینه دیگه…!
    متاسفانه در جامعه ی ما این مرض دیگه به یک ارزش تبدیل شده…!!!

    • MerCeDeh Says:

      ارزش نيست، هنره …
      افتخار هم مي كنن، كه مي تونن از كارهاي ديگران سر در بيارن و تا آنجا كه مي تونن موش بدونن، ولي هميشه چاه كن خودش ته چاهه.
      دير و زود داره ولي سوخت و سوز نداره.

  3. MiLaD Says:

    امیدوارم کامپیوترت درست شده باشه و کالبد شکافی کرده باشی…ببخشید یعنی دیده باشی و نظرت زیر و رو شده باشه!! بعد اگه خواستی ببر به اون معاون مشهورتون هم نشون بده بلکم دلش یه کمی نرم شد و به آغوش اجتماع برگشت! اگه برنگشت هدی یه چماق داره اونو بهت قرض میده که با سیاست چماق و هویج بتونی تطمیعش کنی!! باور کن!!! باور نداری از خودش بپرس! بیچاره اون دختره!!! هییییییییی

  4. MiLaD Says:

    و… چه شیر خسته ی ناز خوشگلی! من نه اینکه شیر دوست دارم هروقت میریم باغ وحش هی قربون صدقه شیرا میرم که در حال دریدن گوشت هستن! ولی همراهان که از درک زیبایی های این شیران غیور عاجزن کلی منو مورد عتاب(همیشه دوست داشتم از این کلمه هم استفاده کنم) قرار میدن!! واقعا شیرها خیلی خوشگلن!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s