اولین روز آبان 88

اکتبر 23, 2009

8168603-lgمهر هم تمام شد.

به همین سرعت

یادتونه نوروز بود

فروردین

تیر

مهر

عجب سرعتی

با اینهمه زمان (راستش فکر می کنم به غیر از کارهای روزمره، کار خاصی صورت نگرفته، که به خاطر همان کارهای روزمره هم خدا را شکر می کنم)

این کره زمین سرش گیج نمی ره بعد از اینهمه سال چرخیدن …

من که به گیج افتادم

تازه جالبی قضیه اینجاست که من که آنقدر عجولم و می خوام سریع این زمان ها بیاد و بره و به کارها و برنامه های آینده ام برسم ولی وقتی مثل الان یک لحظه می ایستم گیج خوردن را توی سرم احساس می کنم.

برای همینه می خوام دیگه زمان جلوتر نره، هرچی جلوتر می ره سرعتش بیشتر میشه …

شاید چون از الانم راضی نیستم.

هستم، در حدی که خدا را شکر به خاطر خیلی مسائل، خیلی، اگر لحظه لحظه شون را حساب کنم کلی شانس آوردم به نسبت کسانی که … (بگذریم)

ولی … برنامه ها و زندگیم غیر قابل پیش بینیه

برنامه ای را که فکر می کنم پوچه (شاید به خاطر این برهه حساس الانِ زندگیمه) برای همین هم به دست روزگار سپردمش و فقط برنامه های کوچک و کوتاه مدت می ذارم.

خیلی سخته که فقط توی رؤیا سیر کنی … و بدونی که فقط رؤیاست.

هر موقع برنامه خیلی جدی و بلندمدتی داشتم دقیقاً برعکسش شد.

یه جورایی بد خورد تو حالم.

تا فردا

راستی چهارشنبه ای دفتر مادر فولاد زره زنگ زد گفت فلانی می شه سریع یه لحظه بیای اینجا …

گفتم باشه

تا آمدم بلند شم و مونیتور را خاموش کنم

دوباره زنگ زد که با کیفت بیا

گفتم یا اباالفصل، ببین چی شده که می گه با کیفت بیا 🙂

رفتم دیدم مادرفولادزره روی صندلی اتاق دفترش نشسته، شسصتم خبردار شد باز حالش بد شده، آخه ناراحتی قلبی داره …

آخه بگو … کی به تو می گه عین … کار کنی و اینقدر به خودت و همه استرس وارد کنی

یه عمر این بچه ها را عادت داده که باید بالای سرشون باشه تا کار درست و دقیق انجام بشه، آنقدر باید مدیریت داشته باشه که بدون حضور آن بچه ها به آن مسئولیت پذیری برسن که خودشون دقیق کارشون را انجام بدن (تفکر زنانه است دیگه، توی ریز ریز همه مسائل دخالت می کنه با همه می خوان صحبت کنه با همه شرکتها، کارمندا، همه چی، من خودم زنم ولی واقعاً تفاوت روش مردانه با زنانه همینه دیگه، مگر استثناهایی که ما هم داشتم و زنانی که الحق مثل یک مرد، مدیر بودن، یک کاری را که به کسی واگذار می کردن تمام بود و فقط نتیجه را می خواستن وگرنه یارو رو از طبقه بیستم پرتش می کردن پایین، تمام، ولی این لحظه به لحظه پیگیری می کنه و همه را دیونه می کنه) اول از همه خودش را اذیت می کنه و به همه کارهایش نمی رسه بعد هم بچه ها را هم اذیت کنه … آخرش اینجوری می شه

بدبختی اینجاست بعد از بیمارستان هم دوباره می آد اداره و تا هشت شب می مانه 🙂

بهش گفتم خانم برید خانه

گفت ماشینم توی پارکینگه گفتم خب به آقا پسرتون زنگ بزنید بیاد ببره (همان موقع سریع گوشی را از توی کیفم درآوردم که معطل نشه:) )گفت نه الان که دانشگاهه

گفت می رم اداره از آنجا زنگ می زنم می گم بیاد

به دفترش گفتم من تلاش خودم را کردم ولی باز هم بی نتیجه بود. 🙂

سلامت و موفق باشید.

Advertisements

2 Responses to “اولین روز آبان 88”

  1. MiLaD Says:

    آه مظلوم و دامن تا کجا پوشیدن خیلیییی مهمه!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s