ششم مهر … باز هم خبری نشد.

اکتبر 28, 2009

سلام
خسته نباشید
یه روز دیگه هم گذشت
بدون خبر خاص
جز سلامتی
جز اینکه، اتفاق بدی نیافتاد
قسمت سوم هاوس، زیرنویسش تکمیل شده و آماده گذاشتن روی سایته، از این فصل دوم قسمت اولش که خیلی قشنگ بود بعد هم قسمت دومش قشنگ بود، این هم بد نبود، یه خورده فیلم بیشتر به کادی نزدیک شده، اینش خوب بود …


داره مثل سیل بارون می آد

امشب با هزار کلک و از پنجاه تا کوچه پس کوچه آمدم خانه وگرنه نصف شب می رسیدم، ترافیک خیابان ها افتضاحه
همکارم رفت دانشگاه ثبت نام کرد و منو بدبخت کرد 🙂 دانشگاه نمی رفت و هیچ موقع نبود وای به حالا دیگه …
هوا خیلی گرفته است و صدای شرشر باران بدجوری به پنجره بزرگ اینجا می خوره، شاید به خاطر اونه که دل من هم گرفته است.
گلدون هایم حالشون خوبه
کامپیوترم هم حالش خوبه، هنوز کسی خانه نرسیده که سر کامپیوتر دعوا بشه 🙂
مرغ های عشق هم حالش خوبه

klmlkj;

یاد بارون آمل می افتم که چقدر بارونهای عجیبی داشت. وقتی می بارید دیگه تموم بود. دار و ندارت خیس بود، 🙂 من عاشقه شمالم، از بچگی می گفتم فقط شمال و وقتی که رفتم آمل و خیس شدنها و سختی های آنجا را چشیدم بچه ها می گفتن بکش حقته مگه تو نگفتی می خوای آنجا باشی 🙂

ولی یادش بخیر،

غروب های آمل، با هم خانه ای ها، با آن صاحبخانه، با بچه هایش، شهر، یادمه آن موقعی که ما رفتیم توی کل شهر یه دونه پیتزایی بود که ما هم هیچ موقع دلمون نمی خواست بریم آنجا می گفتیم شاید مریض شیم ولی آخرین شبی که آنجا بودیم حدود ده پانزده نفری رفتیم و پیتزا خوردیم، مرغابی هایش، سبزی خوردن هایش، سیرهایش، پرتقال هایش، نارنج هایش، گل های بهار نارنجش، مرباهایش، ماهی های شکم پرشون، کاهوهایی که درسته فقط یه آب می کشیدن و می خوردن، غذاهایی که با خودمون از تهران می بردیم، غذها پختن های دانشجویی آنجا، دعواهامون سر ظرف شستن ها، غذا پختن، جارو کشیدن، جیغ جیغ کردن ها، شب پای آن تلویزیون سیاه سفید نشستن ها، من یکی یه دونه از اینجا با خودم تخت خواب هم برده بودم، البته بچه ها هم بعداً  آوردن، خانه مان که بزرگ بود و با صفا، یه دفعه وقتی برگشته بودیم تهران یادمون رفته بود پنجره را ببندیم و حدود 4 – 5 روز آقا گربه و عیال و خانواده اش توی خانه ما جای گرمی داشتن و حسابی آثار و بقایا به جا گذاشته بودن، کلی لباس و ملافه شستیم، مهمانی رفتن هامون که سعی می کردیم وقتی خانه همدیگه می ریم دست خالی نریم، یه دفعه پرتقال خریدیم و رفتیم 🙂 صبحانه های هل هلی، صبح اول وقت کلاس های ژیمناستیک، خرکی که من هیج وقت از رویش نپریدم و گواهی پزشکی بردم 🙂 مهمانی هامون، هر دفعه که می رسیدم آمل باید باید زنگ می زدم و به خانه خبر می دادم که من رسیدم، یک دفعه خبر ندادم چه جار و جنجالی به پا شد، مادر طفلکی سکته را زده بوده، کل شهر داشتن دنبال من می گشتن، صاحبخانه مان با دوچرخه رفته بوده تا ترمینال و من هم اصلا خانه نرفته بودم، یعنی با بچه ها رفتیم خانه دوستهای دیگه مون، غذاهای مختلف را از همدیگه یاد گرفتن ها ، هر هفته رفتن و برگشتن ها توی جاده ، جاده دوست داشتنی هراز، اتوبوس هایش، ساندویچ های توی اتوبوس و نوشابه هاش، یکی دو دفعه با ماشین خودم رفتم، فیروزکوه طولانی و قشنگ، مه و و … (خیلی خوش گذشت، زود نگذشت ولی گذشت) ما 9 ماه بیشتر آنجا نبودیم ولی عالی بود ….. کلی خاطره آمد توی ذهنم 🙂

england,mountains,nature,path,photography-29960323aee09e90df34c75fa3a2f73d_h

دلم یه مسافرت می خواد.

سلامت، شاد و موفق باشید.

634e597465828477755548f3fb2d39af8c6_h

Advertisements

One Response to “ششم مهر … باز هم خبری نشد.”

  1. sahel Says:

    عاشق بارونم … خیلی زیاد .
    انگاری بهم روح میده …. زنده ام میکنه…. واقعا زنده ام میکنه تازه یادم میاد میتونم نفس بکشم !!!
    .
    .
    همین که در یک روز هیچ اتفاق بدی نیافته خودش بهترین خبره .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s