لحظات خوشبختی

نوامبر 6, 2009

خوشبختی رو در چی می بینیم.
در کل یا در جزء جزء زندگیمون
واقعاً خوشبختیم؟
زندگی اونجوری که فکر می کنیم و دلمون می خواد پیش می ره؟
برنامه هامون آن زمانی که باید انجام بشه، می شه؟
یا گاهی برعکس پیش می ره
اون کاری رو که می خوایم انجام نمی شه و از اون چیزی که متنفریم و فراری برامون پیش می آد
چجوری یه برنامه ای رو مشخص می کنیم، وقتی من خودم را با دوستم مقایسه می کنم باعث می شه یه برنامه جدید توی کارهام اضافه کنم.

راستش من چند سالیه دیگه قید برنامه های بلند مدت رو زدم و به جای فکر کردن به گذشته پرپیچ و خم و قسمتهای خوب و بدش، به خوب بودن و خوشبختی لحظه ای فکر می کنم، با اینکه بازم طلبکارم و یه ریز ناله می کنم. یه موقعهایی واقعاً فکر می کنم شاید بعدها شرایطی پیش بیاد که حسرت این لحظه رو داشته باشم. یکی اش دیروز بود که به این موضوع خیلی فکر می کردم.
این کلاسها سخت شده و من روزها حسابی خسته می شم در حد مرگ و آرزوی خوابیدن روزهای پنجشنبه و جمعه ولی محاله، بلاخره یکی پیدا می شه که یادش بره از شب قبل ساعتش رو خاموش کنه و شش صبح زنگ می زنه 🙂 و همه آمال و آرزو به فنا می ره، دیشب به یکی از برادرها که زود خوابش برده بود (آن هم از خستگی، 6 و نیم صبح از در خانه زده بود بیرون و یه ربع به 10 شب آمده بود) از خواب بیدارش کردم گفتم آن ساعت کذایی رو خاموش می کنی وگرنه ببینم صبح زنگ زد خودتو با آن ساعتتو از پنجره می ندازم بیرون، ولی از اونجایی که عادت کردم ساعت 7 بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.
هرچی که این پنجشنبه ها هم کلی کار الکی هست که باید انجام داد.
از صبح که بیرون بودم، بعدازظهرش هم به اجبار باید می رفتم طرف های بازار و مولوی، که خودش یه پروژه چند ساعته است.
ترافیک، ماشین ها (همه مدل، مدل های قدیمی که وسط خیابان خراب می شدند و مدلهای جدید که فقط گاز می دادن و ویراژ می دادن و براشون مهم نبود چه اتفاقی می افته، وانتی که وسط خیابان داره با موبایل حرف می زنه و فقط راه رو بند آورده، چرخی ها و گاری هایی که به طور عمودی از خیابان رد می شن از همه جالب ترن، آدمهایی که می پرن جلوی ماشین و بلاخره وسیله نقلیه ای که من همیشه عاشقش بود و به نظرم آن کسی که با این وسیله بد می رونه را باید از بالای یه دره توپ پرتش کرد پایین، بله موتوری های عزیز رو می گم که مایی که رانندگی می کنیم دل خونی ازشون داریم … بعد از میدان بهارستان عین قطار از بغل گوشِت رد می شن، با انواع سر و صداها ….
وحشتناکه
وقتی یادم می افته حالم بد می شه.
چراغ قرمزهای طولانی
خط ویژه ای که اسمش خط ویژه است در حالی که ماشین ها می پیچن جلوی اتوبوس ها و بعد هم برای فرار می پیچن جلوی ماشین های دیگه … (غوغاییه)
با هر سختی بود رفتم و برگشتم، دقیقاً یه رفت و برگشت 3 ساعت و نیم شد
وقتی برگشتم بعد از ناهار، رفتم که بخوابم،
این لحظه اینجا بود
واقعاً این لحظه یکی از بهترین لحظه ها بود که کسی کاری به کارم نداشته باشه و خودمم کاری نصفه و نیمه نذاشته باشم و با خیالی راحت یه کمی بخوابم …
واقعاً این لحظه عالی بود. فکر می کردم دیگه هیچ کاری توی دنیا ندارم فقط الان باید بخوابم.

2 ساعت و نیم خواب خیلی چسبید.
به خصوص اینکه روی زمین گرمی که لوله شوفاژ از زیرش عبور کرده باشه، معرکه بود.
مطمئناً از این لحظه های کوچک توی زندگیم زیاد بوده که خیلی بهشون اهمیت ندادم ولی این رو اینجا نوشتمش چون می خوام یادم بمونه و یه کمی از غرغر کردنهام کم کنه 🙂

blue%2Ccalm%2Ccomputer%2Cgraphics%2Csea%2Cwoman%2Cyellow-7ade34fd1a598d77167596821592d11c_h

Advertisements

2 Responses to “لحظات خوشبختی”

  1. sahel Says:

    لحظه های این مدلی زیادی توی زندگیمون داریم شاید هر ثانیه اما بی تفاوت و بی فکر از کنارش رد میشیم و حتی بهشون اهمیت هم نمیدیم .
    فقط گاهی چشمامون رو باز میکنیم و میبینیم .
    ممنون برای اینکه یادم اوردی .

    • MerCeDeh Says:

      😉
      قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود.
      هيچ كس در كل به صورت انفرادي (نه در مقايسه با ديگران) خوشبخت نيست اين لحظاته كه زندگي ما رو مي سازن، ما از يك دقيقه ديگه خودمون خبر نداريم پس الان رو لذت ببر.
      لحظات خوب و خوشي رو برات آرزو مي كنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s