طعم تلخ آزادی / 24 آبان

نوامبر 16, 2009

دچار یه حس دو گانه شدم
چشیدن آزادی بعد از سالها.

مادر فولاد زره فعلا نتونسته برای از پا انداختن مدیر جدید کاری انجام بده و آن هم ظاهرا پارتی اش محکمه

کم کم دارن قبول می کنن که این مدیر اینجا شده و باید یواش یواش کارها رو بهش یاد بدن و بسپرن

و این باعث می شه سایه سنگین آن لعنتی از روی سر ما کمتر بشه

چون معاونه باز هم این سایه اش هست ولی باز هم بهتر از آن موقع است.


ولی چند ساعت بعد

یه جوری نگرانی و ناراحتی برای از دست دادن این آزادی توی دلم چنگ می زنه و بیشتر و بیشتر می شه

کارم زیاد شده ولی با آزادی فرق داره
اینکه تو با خیال راحت و بدون استرس کارت رو انجام بدی با زمانی که عین یه برده باید کار انجام بدی فرق می کنه
کار چند برابر شده و مسئولیت هم بیشتر ولی طعم شیرین آزادی … غیر قابل وصفه، احساس پرواز می کردم و کارهام رو مثل فرفره انجام می دادم.

از زود گذشتن این زمان می ترسم
راستش از آینده بدم می آد
کاش زمان می ایستاد

یه خستگی مفرط

عصری خونه دوستم بود، در واقع کارم داشت وگرنه حالا حالاها حوصله اش رو نداشتم، یه ربع که تنهام گذاشت تا چای و میوه بیاره، وقتی برگشت با فین فین و اشکهای عجیب من روبرو شد، مبهوت مونده بود که من الان داشتم می گفتم و می خندیدم
دیونه شدم دیگه

ولش کن
زمان همه چیز رو درست می کنه
خوب می شم
قضیه همان خبر بده هم هست، تلفنی که زنگ نخورد و من روز به روز به بدی آن خبر بیشتر مطمئن میشم، حس ششمم بدجوری اذیتم می کنه و … باید یه جوری با این خبر کذایی کنار بیام.
نباید یادم بره «اینجا ایرانه» با قوانین خاص خودش، (ببخشید که اینقدر مشکوکه، آنقدر برام ناراحت کننده هست و کل زندگیم رو گرفته که نمی تونم اینجا نگم ضمن اینکه بیشتر از این هم نمی تونم توضیح بدم)

نباید یادم بره که من هیچ موقع التماس نکردم و نخواهم کرد.

یا کاری رو انجام نمی دم یا اینکه تا آخر مسیر رو با مسئولیت خودم باید برم و این خیلی سخته

بگذریم


وقتی سرم خیلی شلوغه کلی برنامه ریزی دقیق دارم و همه رو به موقع انجام می دم و کلی کار عقب مانده که می گم ای کاش کارم کمتر بود
و وقتی یهویی سرم خلوت میشه انگار پوچ پوچ میشم و برنامه هایم یادم می ره، یادم می ره که چکار داشتم
مات و مبهوت به در و دیوار نگاه می کنم

این روزها از نظر کاری روزهای توپی رو می گذرونم ولی یه کمی از نظر روحی خسته ام، خودم می دونم که همه خوب زندگی نمی کنن و توی زندگی همه بلاخره یه مسئله ای هست، ولی خب غرغر کردن هم حقمانه دیگه

خوب میشم، شماها هم برام دعا کنین
حتماً فردا با چندتا گل بهتر میشم 🙂

دنیا اینجوری نمی مونه هر کسی به سزای ….
ok
سلامت، شاد و موفق باشید.

flowers425_1280x960

Advertisements

5 Responses to “طعم تلخ آزادی / 24 آبان”

  1. Sahel Says:

    عنوان پستت برام خیلی عجیب بود وقتی پست رو خوندم منظورت رو فهمیدم .
    امیدوارم همیشه موفق و موید باشی و هرچه زودتر از نگرانی در بیای و خبر خوب بهت برسه .

  2. .:HoDa:. Says:

    درست می شه…
    یه کم فرصت به خودت بده…

  3. diplomat52 Says:

    حقیقت همیشه تلخ است
    تلختر از اونی که فکر کنی
    ولی از طعم شیرین دروغ بهتره خیلی هم بهتره.
    برات آرزو میکنم که زودتر بهتر بشی

    • MerCeDeh Says:

      در واقع از همون دروغ شروع شد كه نخواستم و نمي خوام دروغ بگم.
      تمام اين سختيها رو به خاطر همين دارم مي كشم كه خواستم درست زندگي كنم. 😉

  4. Mahda Says:

    «نباید یادم بره «اینجا ایرانه» با قوانین خاص خودش»
    بهترین جمله‌ی این پست! 😉

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s