مکان ثابت – زمان متغیر

نوامبر 22, 2009

عکس های مختلفی که از منظره بیرون گرفتم، از محوطه جلوی آسانسور
🙂
جاییه که تک تک همکارها ماجراهایی دارند.
چه لحظه هایی رو که خود من اینجا نگذروندم 😦
اینجا بهترین جا برای صحبت با موبایله
دنج و خلوت ولی 2 تا دوربین اینجا هست که نمی دونیم آیا صداها رو هم ضبط می کنه یا نه …

اگه به کسی نمی گید از همه تابلوتر یکی از همکاراست که با داشتن همسر و 2 تا فرزند بزرگ با یه دخترخانمی … و این همکار محترم، شمالی هستن و شمالی های عزیز هم وقتی صحبت می کنن ولومشون یه کوچولو بالاست، تقریباً همه می دانن جریان این همکار از چه قراره و … امروز دعواشون شده، امروز خوبن، امروز طرف قهر کرده و … طفلکی همسرش، با متوجه شدن این موضوع، مریض شده و بیمارستانه

هرچی که این محوطه آسانسور حکایت هایی داره بس طولانی

خودم این عکس ها رو دوست دارم.
فقط یه چیزی که هست اینه که من به طلوع ها نمی رسم؛ غروب ها رو می بینم.
به نظر من غروب ها هم به قشنگیه طلوع ها هستن.
غروب ها هم شروع یه فصل جدید از شبانه روزن، آخه 24 ساعت هنوز تموم نشده.
غروب ها برای من نشان دهنده تمام شدن کار آن روزه
غروب ها شروع آرامش شبه

آرامشی که شب داره هیچ موقعی از روز نداره.

من فقط شبها می تونستم درس بخونم 🙂
به یاد کتاب خوندن های شبانه
یواشکی با چراغ قوه زیر پتو 🙂
یادمه یه شب تا صبح کتاب 300 صفحه ای رو تمام کرده بودم
خودم صبح حیرون بودم که چه جوری خونده بودم
هرچی که فرداش سر کلاسها خواب بودم
و پس فردا کتاب رو برای دوستام تعریف کردم 🙂

شب ها فکر می کنی (نه، فکر می کنم، شاید کسی مثل من فکر نکنه) که هرکسی به هرشکلی که هست حالا خوب یا بد، توی یه چهاردیواری هستن و این آسمون پهناور و آرامشش مال منه
مغزم و فکرم به وسعت این آسمون می شه
گاهی خوبه
و گاهی بد
که آن مواقعی که ناراحتی این وسعت فکر وحشتناکه

زندگی بدون آرامش بی معنیه
برای همین هم بود که …
بگذریم.

Advertisements

5 Responses to “مکان ثابت – زمان متغیر”

  1. مربم Says:

    خوبه یکی رو دیدیم که آرامش داره .. این روزا همه دارن از همه چی غر میزنن

    • MerCeDeh Says:

      آرامش
      هر از گاهی هست و گاهی …

      گاهی آنقدر غریبه که فکر می کنم هیچ موقع توی زندگیم وجود نداشته.
      امیدوارم همه به سلامتی کامل و آرامش برسن. 🙂

  2. .:HoDa:. Says:

    من عاشق آرامش شبم…
    سکوت محض…
    ديشب نشستم و با استفاده از اين آرامش يه عالمه از کتاب «آدمکش کور» رو خوندم…
    عجب داستاني داشت!!
    .
    .
    توي شرکت ما تقريباً همه يه جورايي همديگه رو مي شناسن! واسه همين از اين فيلم و سکانس ها نداريم! حيف 😐

  3. godool2 Says:

    خوبه روان مینویسی دوباره سر میزنم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s