زندگی گاهی مثل حرکت های شطرنج می مونه …

دسامبر 3, 2009

سلام
خوبید؟
منم خوبم.
یعنی بدک نیستم، از آنجائیکه میگن از روز گذشته خود پشیمون نباشید و به فردای خود هم شادمان نباشید، در یه حالت تعلیقی قرار می گیرم که خودمم گیجم، فقط می دونم که الان خوبم حالا اگه فردا به خاطر اتفاقات دیروز و امروز و بخصوص پریروزِ واقعی حالم بد شد دیگه خدا عالمه
*****
پریروز من یه قدم بزرگ برداشتم یعنی راستش یه حرکتی انجام دادم بس عجیب، به موقع، سخت و خوب
وقتی قراره یه کاری انجام بشه می شه
حالا می خوای بهش فکر کرده باشی و برنامه ریزی کرده باشی
یا اینکه یه دفعه ای مثل یک چراغ توی ذهنت جرقه بزنه و انجامش بدی
*****
چند روزی بود که فکر می کردم باید یه کاری انجام بدم ولی خودمم نمی دونستم چی، ترجیح می دادم به جای فکر بیشتر به آن، این وقت کمی رو که دارم برای امتحان زبانم بذارم، برای همین شب سه شنبه رو نسبتاً راحت خوابیدم و وقتی شش صبح چشمهام رو باز کردم نوشتن این نامه به ذهنم رسید فقط یه کم به نظرم دیر بود که چرا الان و این موقع صبح یادم افتاد، ضمن اینکه انجام دادنش سخت بود ولی اینجوری نشد و با وجود ترافیک وحشتناک خیابان ها و کمی زمان، 7 از در خانه زدم بیرون و اول رفتم اداره و بعد به اداره مربوطه رفتم و نامه ای رو که نوشته بودم پیش آن رئیسی که می گفتن در هر صد نامه با یکی موافقت می کنه بردم (یعنی واقعا خودم رو به خدا سپردم گفتم یا موافقت می کنه یا من رو با اردنگی از اتاق می ندازه بیرون …. ) و با اینکه حدود 20 الی 30 نفری هم ساعت 8 و نیم صبح متقاضی پشت در اتاقش ایستاده بودن و یک مورد دعوا و کتک کاری هم پیش آمد که این موضوعات خیلی تأثیر در روحیه طرف داره ولی در کمال تعجب نامه من رو خوند و باهاش موافقت کرد.
از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم.
به نظر خودم این یه حرکت خیلی به موقع بود حالا نمی دونم عواقبش چی می شه، آیا از انجام این کار، نتایج خوبی به دستم می آد یا خیر دیگه … دست روزگاره دیگه
و وقتی آن رو پیش رئیس دوم بردم اول که تعجب کرد ولی گرفت و قرار شد یه کار دیگه ای هم انجام بده و گفت فردا ظهر زنگ بزن.
ولی وقتی بهش زنگ زدم تلفنم رو ریجکت کرد …. 😮
کلی دل شوره گرفتم
تک تک گزینه های احتمالی رو پیش خودم مرور کردم بهترینش این بود که شاید کسی آنجا بوده و نمی تونسته صحبت کنه، و احتمالات بدش که برای من وحشتناکه و تعدادشون هم زیاد
راستش دیگه بهش زنگ نزدم تا هفته دیگه

راستی یادتونه از چند ماه پیش می خواستم جابجا بشم

بعد پشیمون شدم

یادتونه گفتم یکی از رئیس اداره ها که در واقع رئیس هم نبوده کارمند بخش آموزش (کارشناس هم نه، کارمند) بوده و بعد از این انتخابات و اینها شد رئیس اداره

و تقریبا یک ماه پیش هم مدیر منابع انسانی رو برداشتن جای پست مدیریت IT مادر فولادرزه گذاشتن و آن رئیس اداره رو کردنش مدیر (به هرحال از اقوام نزدیکه دیگه)

دیروز صبح از آنجائیکه خیلی وقت بود از مادر فولادزره خبری نداشتم و احتیاج بود یه احوالپرسی ازشون داشته باشم و اینها، صبح اول وقت رفتم خدمتش دست بوسی، یه نکته خصوصی رو بهش تذکر دادم که کلی کیف کرد و تشکر … به خصوص اینکه مدیر یه بانک دیگه داشت می آمد کلی لذت برد.
عدش گفت که مدیر منابع انسانی روز قبل آمده بوده پیشش و اصلا داشته حکم جابجایی من رو می زده (دارید من رو، خودم از همه جا بی خبر آن وقت داشتن من رو جابجا می کردن) مملکتی داریم ما

خلاصه با توجه به شرایط و آب و هوا ترجیح دادم خودم نرم پیش آن مدیر کذایی و همکار آقا رو خدمتش فرستادم و خواهش کردم حسابی ته توی قضیه رو در بیاره و این برای چی داره این کار رو می کنه
رفت و آمد گفت اصلا یارو از این رو به آن رو شده و با حالت بسیار جوزدگی و قاطی، احساس مالکیت نسبت به همه کارمندها و کارشناسا پیدا کرده و اوضاع رو ریخته به هم، حتی کارمندها و کارشناسهای آن بخش هم از دستش مانده اند، برای بعضی از آنها هم حکم زده …

آن از آن بخش بسیج که نمی دونید چه ریخت و پاشیه

خلاصه جونم براتون بگه که ما بلاخره بدون سرگرمی نیستیم و هر روز باید یه چیزی باشه

شاد، سلامت و موفق باشید.

Advertisements

One Response to “زندگی گاهی مثل حرکت های شطرنج می مونه …”

  1. MiLaD Says:

    دولت بعد از نهمه دیگه اشکال نداره 😀

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s