شروع چشیدن متفاوت طعم آزادی … !

دسامبر 25, 2009

من الان دقیقاً همینجایی هستم که این ماهیه هست
نه راه پس دارم نه راه پیش
فقط یک حرکت می تونه همه چیز رو عوض کنه

واقعاً هم همین حس رو دارم یه جورایی انگار روی زمین نیستم
یه حس شادی کنده شدن از قفس؛ قفسی که نفسم رو بریده بود و کُلی تجربه و سختی برام به همراه داشت.

و در عین حال اینکه یک لحظه دیگه رو نمی دونم چی می شه؛ اگر بهتر باشه که چه بهتر و من خودمم هم تلاشم برای بهتر شدنه و فقط به اهداف بهتر و بزرگتر فکر می کنم؛ فقط اینکه آدم برای به دست آوردن هر چیزی باید یه چیزهایی رو از دست بده که این هم رسم روزگاره و بدتر از این نمیشه.
اگر هم بعد از مرحله سختی که گذروندم باز هم سختی و قفس دیگه ای درکار باشه که دیگه همینه، آش کشک خاله امه،

فقط خدا رو شکر می کنم که استارت این حرکت زده شد
و کلی برنامه
کلی فکر
کُلیییییییییییییییییییییییییییییییییییی کار

دیشب یه ایمیل از یکی از دوستم داشتم که تو یه فایل پاورپوینت راجع به مدیریت زندگی داستانی گفته بود:
اینکه اول باید اهداف بزرگ رو در نظر بگیریم
مثل «خانواده؛ تحصیل، فرزندانمان، روياها، انگيزه هاي با ارزش، آموختن به ديگران، انجام كارهايي كه به آن عشق مي ورزيم، زماني براي خودمون، سلامتي؛ ورزش و … و اگر با كارهاي كوچك و بدون برنامه خود را خسته كنيم، زندگي را با كارهاي كوچكي كه اهميت زيادي ندارند پر کرده و هيچ گاه وقت كافي و مفيد براي كارهاي بزرگ و مهم پیدا نمی کنیم.»

من همیشه فکر می کنم چقدر زمان کم دارم
خیلی سریع می گذره و من هم همیشه کلی کارهای عقب مانده داریم.

اگر الان هم همین حرکت بزرگ شروع شده و داره انجام می شه به مدد دوستی بود که بسیار با دقت و بسیار با احتیاطه؛ طوری که گاهی من رو هم از موشکافانه بودنش نسبت به همه چیز، خسته و عصبی می کرد و این خصلت توی رگ و ریشه اشه منتها من اینقدر سخت گیر نیستم شاید که یه کمی تو این مدت یاد گرفتم ولی …. به هرحال برای انجام این پروژه ی وحشتناک این نوع رفتار لازم بود.

مغزم سبک شده؛ احساس سبکی دارم.
ولی یه چیزی حدود یک ماه دیگه مونده

خب کلاس های زبان هم بد پیش نمی ره … معلم این ترم یه آقاییه در حد آقای پدر و یک آمریکایی که از صحبت کردن باهاش لذت می بریم؛ اصطلاحات و ضرب المثلها رو به موقع یادمون می ده و کلاً خوبه، خوب درس می ده.

اداره هم …. ای بدک نیست، سایه سنگین مادر فولادزره کمتر شده ولی هنوز هست.
چهارشنبه صبح دوان دوان آمد و آمار گرفت و یه داد و بیداد کرد و رفت
علناً می آد سرشماری
فقط یه مشکل کوچک با همکارم پیش آمد (یعنی راستش همکارم می خواست بهم حرف زور بگه که من هم که می دونید نسبت به این موضوع آلرژی دارم و در اصل، اصلا هم نمی تونستم به حرفش گوش بدم، من می خواستم مرخصی ای رو برم که چهار سال منتظرش بودم؛ تازه 2 روز هم که بیشتر نبود؛ خودش بارها شده 2 هفته نبوده آنوقت سر من اینقدر بازی در می آره ضمن اینکه از ماهها قبل هم بهش گفته بودم؛ از هفته قبل هم بهش یادآوری کرده بودم ولی می گفت حق نداری بری چون من می خوام برم تشییع جنازه آقای منتظری … من هم چاره ای جز رفتن نداشتم؛ گفتم اگر سنگ هم از آسمون بیاد من می رم؛ حتی اگر اخراجم کنید؛ بعدش هم رفتم به مدیر گفتم و رفتم؛ هرچی که حرف زور بود. بعدش باهاش سرسنگین و کاملا اداری رفتار کردم (یه جورایی شبیه قهر)
گاهی می خواد رئیس بازی در بیاره و دستور بده … منم گاهی یه دنده … آن وقت [کات]
وقتی هم از دست من عصبانی می شه مثل زنها می ره جار می زنه در حالیکه من اصلا به روی خودم نمی آرم و انگار نه انگار؛) یعنی راستش یه جورایی از دستش خسته می شم و احتیاج به استراحت و سکوت دارم؛ می دونم که دوباره با هم آشتی می کنیم پس بذار یه چند روزی از دستش راحت باشم 😉
جالب بود یه دفعه این قهرمون یک ماه طول کشید؛ خودش رو به در و دیوار کوبید. آخرش هم دید که من اصلا بهش اهمیت نمی دم واسطه تراشید طوری که من مثلا متوجه نشم با هم آشتی کردیم؛ اون از من عذرخواهی کرد و من هم از اون.
وقتی هم که می بینه من کارهام رو به سرعت برق و با دقت انجام می دم کُلی کیف می کنه و بعضی موقع ها هم که حالش خوب باشه پیش مادر فولادزره از من تعریف می کنه.
حالا خودش که می دونست حرفش به ناحق بود، دیروز آمده بود منت کشی و بیسکویت و خوراکی برام می آورد … (بساطی داریم ما) 🙂

به هرحال من مرخصی ام رو رفتم ولی از دستش ناراحتم که این رفتارهای خاله زنکی رو داره

چه کارش کنم همکارمه دیگه
نمی تونم بندازمش دور که
من درسته که فعلاً در حد فکر (___________) دلم می خواد برای تحصیل از اداره برم ولی معلوم نیست که؛ شاید تا آخر عمر همینجا موندم؛ به هرحال اینجا هم به جز یه سری سختیهایی که مستلزم بودن توی این قسمته خیلی محاسن دیگه داره
و با اینکه دیگه برام مهم نبود سال گذشته بعد از 9 سال؛ رسمی شدیم، فقط 2 سال مراحل رسمی شدن طول کشید که خیلی مسخره بود و همه شیرینی دادن جز من؛ شیرینی برای من معنی نداشت …
به هرحال باید روابط عمومی و اخلاق کاری رو هم رعایت کنم و هواش رو داشته باشم …

دلم برای مادرخانمی هم شور می زنه جدیداً پایش حالت خواب رفتگی پیدا کرده که حدس می زنیم از کمر باشه خودش می گه درد نداره ولی باید عکس و آزمایش بده و با این اوضاع اداره ی سخت گیر من …
از طرفی دیابت هم داره (در عرض یک هفته قندش رسید به 400) عصبی بود؛ شاید هم که نه، مطمئناً به خاطر من؛ و من چه کشیدم توی اون روزها و شبها … / برای یه دونه دختر خیلی سخته بیماری پدر و مادرش رو ببینه

انشاء ا… که مشکلی نباشه
شاد؛ سلامت و موفق باشید.
فعلاً … 😉

Advertisements

4 Responses to “شروع چشیدن متفاوت طعم آزادی … !”

  1. سیروس Says:

    امیدوارم که متفاوت بچشی این ازادی رو 🙂

  2. .:HoDa:. Says:

    می خوام اینجا باشم
    درست درست، همینجا که ماهیه هست!
    کی بتونم بپرم، نمی دونم! 😦

  3. MiLaD Says:

    خیلی خوشحالم مرسده 🙂 خیلییییییییییییییی، امیدوارم این احساست پایدار باشه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s