زمان

ژانویه 5, 2010

لحظه ها

دقیقه ها
ساعت ها
روزها
یه زمانی از گذشت زمان نمی ترسیدم و دوستش داشتم
با اشتیاق از گذشت زمان استقبال می کردم
فکر سال بعد
حرکت نو
قدمهای بعدی
نقشه های آینده
منتظر یه حرکت جدید

ولی دیگه اینجوری نیست
خیلی مایل به گذشت زمان نیستم
جز دلهره و نگرانی برام نتیجه ای نداشته

انگار من رو به یه سربازی سخت برد
آماده باش همیشگی
نظم و ترتیب سخت
سحرخیزی اجباری
همه به چپ چپ
به راست راست

زمانی برای استراحت وجود نداره
و اون وقتی هم که می خوام استراحت کنم زود می گذره
حداقل 2 روز باید توی خونه باشم و فقط استراحت کنم تا بتونم روز سوم کارهام رو از سر بگیرم

با همه این احوال می گم بازم شرایطم خوبه و خدا رو شکر می کنم

یکی از دوستام داره برای ازدواج تصمیم می گیره و شاید هم تصمیمش رو یه کوچولو گرفته
دائم می آد و هی می پرسه
چی کار کنم
دل شوره دارم
خوبه
بده
شرایطش رو برای من بارها و بارها گفته
بهش می گم من کاری به این کارها ندارم
این تویی که تصمیم گیرنده ای
این تویی که داری قبول می کنی بار مسئولیت سالیان سال زندگی رو به دوش بگیری
فقط دست کم نگیرش و راحت از کنارش نگذر
به خصوص توی این موقعیتی که هنوز عقد نکردید و داری این تصمیم رو می گیری
مسئولیت یه زن خیلی زیاده

یک زن یعنی هوشیاری – یعنی بیداری چند برابر روح و جسم
یک زن وقتی شوهرش بیداره باید حواسش بهش باشه – نه اینکه مثل زندانبان باشه نه – مثل یه دوست و گاهاً مثل مادر
یکی از دوستام تعریف می کرد که یکی از اقوامشون بر اثر سهل انگاری و توقع بیش از حد زنه، شوهره دست به دزدیهای کلان می زده – یه چیزی توی مایه های جواهر
الان هم زندگیشون از هم پاشید
این شوخی نیست که تو باید به سلامتی – تفریح – اخلاق و رفتار – نوع شغل شوهرت – چگونگی کارش – دخالت های گاه به گاه خانواده ها – نظم و ترتیب توی خونه – (اگر هم که شاغل باشی) مدیریت کار با خونه – مسافرتها – خرید کردنها و ….. حواست باشه

یک زن یعنی مدیر
مدیری دقیق، حساس، موقع شناس، منظم، تمیز و گاهی سخت گیر برای خونه

تمام اینها مال زمانیه که شوهرت هم بیدار و آن هم در کنارته
حتی وقتی هم که شوهرت داره استراحت می کنه باز هم باید بیدار باشی – باز هم باید مراقب باشی – به همه چیز و همه جا

چقدر روضه خوندم
آخه کلی سوال داره
با کلی گیجی

به نظرم موقع تصمیم گرفتن برای زندگی (به خصوص در ایران) احساسات و عاطفه رو باید صددرصد بذاری کنار و به قول House
you can skip the nice-guy acts

ولش برگردم به خودم که ای کاش قدمهام توی زمین گیر می کرد
کاش زمین می ایستاد
بسه دیگه به سرگیجه افتادم

ولی زمان با سرعت باد می گذره و من فقط و فقط و فقط به این فکر می کنم که اگر مُردم واقعا قراره چه کار مفیدی انجام دادم
چی کار کردم
چه نتیجه ای
هدفم از زندگی چی بوده
سخته

گاهی با بی خیالی از کنارشون می گذرم
گاهی دلم می خوام فقط خوش بگذرونم
فقط دلم می خواست برم مسافرت
و گاهی هم فکر می کنم واقعا من چقدر از انرژی و توان واقعی ام استفاده می کنم و یه کمی به تکاپو می افتم

زمان خیلی کمه
خیلی کمتر از آنچه که فکر می کنم

گاهی سریع تر از آنچه فکر می کنی می گذره
و گاهی کندی اش به اندازه قرن ها طول می کشه …
هر یه روزش انگار هزاران هزار اتفاق می افته
هزاران اتفاق به قول آقای پدر به درد نخور

خودمم هنوز نمی دونم که آیا اوضاع داره خوب پیش می ره ؟ ……….. نمی دونم ………….

 فقط آینده است که همه چیز رو مشخص می کنه و به جاش کلی تاریکی ها و سئوال های بیشتری برام می آره.

Advertisements

One Response to “زمان”

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s