شمارش معکوس …

ژانویه 8, 2010

جدیداً (یکی دو هفته) به طرز وحشتناکی فکرم درگیره
فکر درونی
مثل اینکه سایه سنگین افکار یه نفر (!) روی سرمه

گاهی اوقات حس ششم قدرت خودش رو نشون داده

خاطرات و یادآوری هایی که مثل یه قطار ایستگاه به ایستگاه توی مغزم می ایسته

حالا این ایستگاه ها کارهای روزمره و مشابهی هستن که انجامشون می دم

کارهای روزمره ای که با اون خاطرات گذشته تشابه دارن
و هر دفعه هم تکرار می شن
مثل یه ظرف شستن ساده
چیدن میز
پشت فرمون نشستن
اداره رفتن
همکارها رو دیدن
مهمانیهای خونه آقاجان
تلفن صحبت کردن
چک کردن ایمیل
لباس پوشیدن
آرایش کردن
خرید کردن
غذا خوردن

حرفهای کنایه دار
ایراد گرفتن های لحظه به لحظه
توهین ها
سوء ظنها
امر و نهی کردنها
نگاه های شیطنت بار و منتظر فرصت
صددرصد لحظات خوبی هم بوده ولی اون لحظات خوب 30% بود بقیه اش بداخلاقی و زرنگی (از نوع بدش) و خساست و … بود.

ای لعنتیها، الان هم یکی اون آهنگ رضا صادقی رو گذاشته که بارها و بارها و بارها باهاش گریه کردم
صبحهایی که داشتم می رفتم اداره
بعدازظهرهایی که داشتم برمی گشتم
مواقع تنهایی

فقط خیلی خوشحال بودم و خدا رو شکر می کردم که ماشینی هست و من می تونم در تنهایی این مسیر اداره رو طی کنم و …
دلم نمی خواد فکر کنم ولی … [کات]

مطمئناً زمانی می رسه که همه اینها رو فراموش می کنم
و از یه چیز دیگه که خیلی مطمئنم اینه که عمق این روزها چیزهایی نهفته است که بعدها مشخص می شه

با وجود همه اینها باز هم خدا رو شکر می کنم که خاطرات بیشتری ازش ندارم …
روزگار سختی است

Advertisements

One Response to “شمارش معکوس …”

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s