بلاخره تموم شد.

ژانویه 20, 2010

بعضی روزها انگار کارها دست خودم نیست. یکی دیگه برنامه ریزیشون کرده 

ماجرای یه روز استثنایی

***

از صبح حالم خوب نبود یعنی از 2 روز قبلش گلودرد و سردرد و سرگیجه و آبریزش و اشک و آه … شلغم و دارو و …

با اینکه دو روز استعلاجی داشتم ولی روز دوم گفتم باید برم سرکار – از وقتی همکارم نیومده کارهای من چند برابر شده و باید سرکارم باشم حتی اگر شده 3 ساعت فوقش  خیلی حالم بد بود برمی گردم خونه.

هرچی مادرخانمی گفت نرو گفتم نه باید برم ولی زودتر می آم خونه

روزهای فرد پارکینگ ندارم و باید دست به دامن خیابون ولیعصر بشم. اگر تا قبل از 7 و نیم برسم جا راحت پیدا می شه ولی اگر یک دقیقه آن طرف تر باشه دیگه ماشینها از سرو کول هم بالا می رن و برای یه وجب جا دعواست.

(یه دفعه یه اشتباهی کردم شاهکار، خودم خیلی ناراحت شدم، صبح اداره دیر شده بود و من هم دیدم جلوی ایستگاه اتوبوس دقیقا به اندازه یه ماشین جا خالیه، با خیال راحت ماشین رو پارک کردم قفل زدم و رفتم اداره، ساعت 5 بعدازظهر که آمدم دیدم یه قبض 13000 تومنی به برف پاکنه، بعد دیدم جلوی پل عابر ولیعصر پارک کرده بودم، خب گفتم دیگه حواسم باشه پارک نکنم (از این قسمت خیلی ناراحت نشدم) یه روز که توی دفتر مادر فولادزره منتظر شروع جلسه بودیم ساعت 9 بود ، از آن بالا (طبقه یازدهمه و دقیقا مشرف به همون ایستگاه اتوبوس) دیدم یه در گاراژی یه کم بالا تر آن پله که من آن روزی جلویش پارک کرده بودم، بود و یه آقاهه داشت ماشینش رو از روی پل رد می کرد که تازه حالیم شد آن روز هم حتما این بدبخت می خواسته ماشینش رو بیاره بیرون … کلی شرمنده شدم)

برای همین هم مجبور بودم زود راه بیافتم

ولی وقتی مریض باشی و لاقل دلت بخواد یه ساعت دیگه بخوابی صبح زود از خونه بیرون رفتن یکی از بدترین شکنجه هاست. (چه میشه کرد)

برای اینکه مثلا روحیه ام رو حفظ کنم یه آهنگ تکنو هم گذاشتم و … 

خب جای پارک هم راحت پیدا شد

… 

اول از همه گفتم برم شعبه یه کمی پول بگیرم برای پرداخت قسطهای … دوست داشتنی 😀

چشمتون روز بد نبینه این پسره خدماتیه هم داشت سنگها رو می شست

منم که سرم کمی گیج – با چکمه های پاشنه بلندم آنچنان با زانو خوردم زمین که …

سریع خودم رو جمع کردم و رفتم روی صندلیها نشستم

انگار از زانو به بعد بی حس شده بود – هرچی که فقط خدا رو شکر کردم که کسی من رو ندید جز پسرک تنبل خدماتی که این کار رو نباید توی ساعت کاری انجام می داد و یکی از نگهبانها که آمد حالم و پرسید گفتم خوبم چیزی نیست – ولی تا ده دقیقه یه ربعی چشمهام سیاهی می رفت. به زمین و زمون …

خلاصه از خیر پول گذشتم سریع بلند شدم و رفتم پایین توی نمازخونه و یه کمی نشستم تا ساعت 8 و نیم

آمدم بالا دیدم میزم چه خبره (خوب شد آمدم) تا ساعت 9 و نیم کارها تموم شد.

….

گفتم یه زنگ به اداره مربوطه بزنم ببینم این نامه ما حاضر شده یا نه

….

ما اینجا اینجوری کار می کنیم آنوقت اداره های دیگه جون می گیرن تا یه کاری رو انجام بدن

….

زنگ زدم و با کمال تعجب گفت حاضره – باورم نمی شد یه بار دیگه زنگ زدم گفت خانم شماره پرونده ات اگر اینه نامه اش حاضره

….

بعد از هماهنگیهای لازم ساعت 11 و 5 دقیقه آنجا رسیدم – ماشین رو توی کوچه پشتی جلوی بقالی پارک کردم که مطمئنا هیچ موقع یادم نمیره

طبقه چهارم – پرونده رو باز کرد و نامه رو آورد – گفت بخونید ببینید چیزی کم نیست – 3 تا نکته رو منشی مربوطه یادش رفته بود تایپ کنه – رئیس آن قسمت هم که باید تأیید کنه نبود – با کلی خواهش و تمنا که من مریضم و دیگه نمی تونم بیام گفت بنشین ببینیم می تونیم بدیم رئیس مجتمع تأیید کنه

….

آقای کارخانه رو هم توی دفتر رئیس مجتمع دیدم – چقدر هم شلوغ بود (نخندیدها ولی چه باسن بزرگی داشت 😀 به نسبت هیکلش) یه مرد حدوداً 40 ساله – سفید رو – کمی کله کچل – موهای فری که وقتی برس می کشی می بین چجوری می شه 😀 – عینک هم داشت، یه نگاه متفکرانه به من انداخت.

بعد از سلام و علیک گفت : خانم از عجایبه که توی این 4 سال ما شما رو زیارت نکردیم 

– با حالتی جدی و کمی ناراحت گفتم کم سعادتیه من بود 

– گفت: به ما می گفتن که حاضریم چندین برابر پول بدیم ولی این ماجرا درست بشه ولی انگار قسمت نبود

– گفتم مطمئناً همینطوره

– گفت هرچی قسمت باشه همون می شه و رفت. دیگه ندیدیمش

….

تا ساعت 1 و نیم معطل بودیم – 2 بار دیگه نامه تایپ شد و باز هم غلط داشت و دوباره اصلاح شد، رئیس مجتمع عوض شده؛ جایش یه آقای معمم آمده … دیگه مهم نیست.

….

یه ساختمان همان بغل اداره مذکور بود که رفتیم آنجا

یه آقایی توی راهرو قدم می زد گفت ساعت کاری تا 1 هست و بعد می رن ناهار و 3 میان – به موبایل مسئول اونجا زنگ زدم و گفت اتفاقا هنوز خیلی دور نشده و برمیگرده

کلاً 150 هزار تومان گرفت و تمام کارهای دفتری و اداری و نامه ثبت احوال و سند و …

تازه آن موقع حس می کردم که استخوان ساق پایم انگار می چرخه و زانویم داره از درد می ترکه

باورم نمی شدم.

خود آقاهه هم گفت که تا حالا نشده برای کسی این کار به این سرعت انجام بشه.

درعرض سه ربع ساعت همه چیز تموم شد.

 

….

بازم باورم نمی شد.

گازش رو گرفتم و اومدم خونه (یه ربع طول کشید)

اونم ایستاد اونجا به سیگار کشیدن … (می دونست که من از سیگار متنفرم و شروع دعواهامون هم از اون و دروغهای دیگه اش شروع شد، صبر کرد که من برم ولی من مجبور بودم که از کوچه پشتی دور بزنم که برگشتنه دیدم به دیوار تکیه داده و داره سیگار می کشه – اونهم من رو دید. (آخرین تصویر))

توی راه خونه یه دسته گل نرگس و یه جعبه شیرینی تازه خامه ای از لاریسا گرفتم و رفتم خانه

….

وقتی رسیدم خونه ساعت 2 و نیم بود.

مادر خانمی و معین خونه بودن.

هاج و واج از اتفاق افتاده گفتن مگه قرار نبود تو زود بیای خونه

صدای خنده و تبریک و …

دیگه از درد نمی تونستم راه برم ولی همه چیز عالی بود.

مسیج های پشیمونی بود که از یک ساعت بعدش از طرف مقابلم بهم می رسید که چه اشتباهی کرده و … کلی هم فحش و ناله و نفرین نثار خودش و همه می کرد.

ولی دیگه تموم شده بود.

الان دو روزه که گذشته ولی این مسیج ها تمومی ندارن – تهدیدش کردم که دیگه حق نداره پیام بفرسته وگرنه شکایت میکنم.

درد پایم زیاد شده و هر دو زانویم هم کبود شده مثل بادمجون ؛ هرشب هم می بندمش.

سرماخوردگیم هم خوبه خیلی بهترم.

***

و این روزی بود که از هفته قبلش کلی راجع بهش فکر کرده بودم ولی هیچ کدوم از این کارها اون موقعی که فکر می کردم انجام نشد. 

***

با اینکه باید خوشحال باشم پرواز کنم. به دیدن دوست هایی برم که بهشون قول دادم در اولین فرصت به سراغشون می رم؛ کلی خرید دارم و کلی کارهای دیگه …

ولی نمی دونم چرا کمی حالم گرفته است. حوصله ندارم. یه جورایی انگار خسته ام. حتی حوصله بهترین جاها رو هم ندارم، امروز برای انجام کارهای نهایی اداره ثبت و تعویض سجل رفته بودم و کلی ناراحتی کردم.

یه کمی از نان سحر خرید کردم.

برای آقایون برادر هم سه تا لیوان بزرگ در دار که عکس ماههای تولدشون رو داشت خریدم. ولی بازهم حالم خوب نشد. درکل حوصله ندارم.

معین دائم می گه یه فیلم جدید دانلود کرده که باید حتماً ببینیم حالا شاید امشب یا فردا شب دیدیم؛  The Lives of Others 2006

 هدی جان این گل های نرگس هم مال تو

می گن در بهبهان از آذر ماه گلها به دست می آن و این کشاورزها دارن اونها رو برداشت می کنن.

 

یکی از آرزوهای من این بود که باغ گل داشته باشم 😀

Advertisements

One Response to “بلاخره تموم شد.”

  1. MiLaD Says:

    چه روزی………

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s