دومین پنجشنبه بعد از آزادی …

ژانویه 28, 2010

با اینکه یک هفته از یکی از بزرگترین اتفاق های زندگیم می گذره ولی هنوز حالم درست و حسابی خوب نشده.

یه جورایی هنوز توی گیجم

به هرحال ضربه سختی بود – این چهار ساله – من رو خیلی اذیت کرد – دیگه اون قدرت و انرژی قبل رو ندارم – دیدگاهم نسبت به اون موقع خیلی تغییر کرده – شاید من خیلی عاطفی هستم ولی به خاطرش خیلی سختی کشیدم … راستش یه جورایی احساسی تر هم شدم –  حالا شاید روز به روز بهتر بشم.

معلم این ترم کلاسمون یکی از سخت گیرترین ، شیطون ترین و بهترین معلمهای زن این مؤسسه است. ظاهرا تقریبا همسن هستیم، خودش می گه شیمی خونده ولی درسش رو دوست نداشته و رفته دنبال زبان – بعد از کلاسهای کیش و کانون – شش سال هم رفته انگلیس – مطمئناً انرژی اون روی من هم تأثیر خوب می ذاره  … تا بعد.  

از دست این مامان و بابا هم که ما آروم و قرار نداریم که – دیشب آقای پدر ترسو؛ پشتش درد می کرد 50 دفعه گفت نکنه این سکته دوم باشه – نکنه من دارم می میرم؛ اعصاب برای ما نذاشته – داغونیم 😀 

اولش که دنبال داروهای مسکن می گشت بعد بلند شد و اومد گفت از اون ژل بیاید بمالید پشت من ؛ بهش می گفتیم تو الان توی دوران نوجوانی هست چون احتیاج به توجه داری این کارا رو می کنی – رفت توی اتاق و دوباره اومد گفت نه خوب نشدم کیسه آب جوش کجاست –  براش کیسه آب جوش درست کردیم – گذاشت پشتش – بعد از یه ربع گفت این که از بغلش آبها می ریزه بیرون – دوباره همه بلند شدن – پتو و پلور و بلوز و … همه خیس شده بود – همه مون دورش ایستاده بودیم یکی بلوزش رو می گرفت یکی پتوش رو عوض کرد یکی پلور جدید بهش داد – بعد هم براش پتو برقی آوردیم – خلاصه با سلام و صلوات و … رفتیم خوابیدیم – صبح سحری بلند شدم – اول از همه رفتم گوشم رو بردم کنار سرش ببینم  نفس می کشه … به جان خودم اصلا دیگه فکر و خیالی نبود که به این کله وامونده هجوم نیاره – الان هم نشسته جلوی تلویزیون  

چجوری آدم می تونه با وجود اینها برای آینده اش تصمیم بگیره

خیلی سخته

اونم تصمیمی مثل مهاجرت

ترک خانواده

همه هستی و زندگی من اینها هستن

کاشکی خیلی خیلی زودترها رفته بودم

همون چهار سال پیش

*****

می گن آسمون این هستی همه جا یه رنگه ولی لااقل قانونمنده 

اوضاع داره روز به روز بدتر می شه – روز به روز باید بیشتر دروغ بگی – حقه بازی – عاطفه کمتر – ما که دستمون به دهنمون می رسه راضی نیستیم وای به اونهایی که با سیلی صورت خودشون رو سرخ نگه می دارن و آبرومندن – یه جورایی خودشون رو زدن به کوچه بن بسته – سال به سال هم بدتره – همه اش در حال گول زدن هستن – دیگه به هیچکس و هیچ چیزی نمی شه اعتماد کرد.

*****

همه چیز رو هم نمی شه بد دید – همین که الان من خوبم – آقای پدر هم حالش بهتره اگر لجبازی نکنه و کمی پیاده روی داشته باشه و داروهاش رو مرتب بخوره همه چیز حله – معین که توی مترو خورده بوده زمین زخم پیشونی اش داره خوب می شه – مادرخانمی یه کوچولو غذایش رو کم کرده و می گه 3 کیلو لاغر شده که منم خوشحالم – امروز هم رفتم یه کفش ورزشی توپ خریدم که روزهای فرد 7 صبح برم ورزش (ولی هنوز لباسش رو نگرفتم شاید عصر یا فردا برم) – کلاس زبان هم بد پیش نمی ره – کلاس کامپیوتر اداره رو 100 شدم – خوشحالم که با وجود 3 جلسه غیبت تونستم از پس امتحان خوب بربیام – معین Cowon اش رو گرفته و همه مشتاقیم که باهاش سروکله بزنیم , دیگه تموم شد دیگه – جای همگی هم خالی مادرخانمی خونه نبود قورمه سبزی درست کردم 🙂  

Advertisements

One Response to “دومین پنجشنبه بعد از آزادی …”

  1. دررودي Says:

    هزار و دو راه نرفته[گل]

    مرسی خسته نباشید

    منتظرتم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s