تعطیلات – تموم شد.

فوریه 13, 2010

و بلاخره تعطیلات تموم شد.
آرامش خونه
غذای گرم مادرخانمی
بدتر شدن سرماخوردگی معین و غرغر کردنها و دستور دادنهاش

بعد از مدتها تونسته بودم تا 9 و نیم بخوابم … شاهکاری بود
چهارشنبه شب جار زدم که من فردا تا ظهر می خوایم رفتم دونه دونه به همه سپردم که موبایلها خاموش؛ آنتها قطع ؛ تلفنهای خونه قطع؛ صدا از کسی در نمی آد و هزار جور خط و نشون کشیدم …
چشمتون روز بد نبینه 7 صبح اون یکی تلفن که هیچ کسی بهش زنگ نمی زنه زنگ زد …………………………..
چشمهام رو نصفه باز کردم دیدم صدای زنگ قطع نمیشه – معین معین پاشو برو اون لعنتی رو بردار ببین کدوم گور به گوریه این وقت روز زنگ می زنه
لاکردار قطع هم نمی کرد …
یک در هزار احتمال می دادم شاید خاله خانم باشه؛ آخه اونها یا صبح زود می تونن زنگ بزنن یا شب ساعت 10

آقا اشتباه گرفته بود
می فهمین
نه هیچ کس متوجه نمی شه
جنایته جنایت
به اندازه یک ساعتی هم ویلون و سیلون موندم آخرش دیدم فایده نداره بلند شدم که بعد هم مادر خانمی بساط شله زرد رو راه انداخت و …
فقط دلم می خواست طرف گیرم بیافته … تا ظهر داشتم فحشش می دادم؛ این مردم اصلا مغز ندارن.
این پسرها هیچی حالیشون نیست رفت توی تختش و باسن مبارکش و به من کرد و تا 10 خوابید.

هیچی اون از اون پنجشنبه

جمعه هم برطبق عادت باز ساعت 7 و نیم بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.

ولی امروز ساعت 7 ؛ ساعت مغزم من رو بیدار کرد ولی وای چه لذتی داشت که اصلا متوجه نشدم و دوباره خوابیدم … تخت تا 9 و نیم
از صبح که چشمهام رو باز کردم انبوه لباس های روی صندلی بهم دهن کجی می کردن
وقتی هم بیدار شدم دیگه انرژی فول فول؛ اون موقع است که میگم اگر کوه هم باشه جابجاش می کنم.
بخصوص اینکه روز قبلش هم کلی برای خودم خریده بودم (البته هنوز لیستم کامل نشده ها)
شروع کردم به مرتب کردن
جابجا کردن و آویزون کردن لباس های نو
یه کیسه بزرگ برداشتم و مانتوها و لباسهایی رو که دیگه نمی خواستم گذاشتم اون تو
جمع کردن همه چیز
گردگیری اساسی اتاق
جاروبرقی مشتی
عوض کردن دکوراسیون اتاق

خسته و کوفته – یاد ننه جان بخیر – اصلا جمع کردن و شستن و تمیز کردن نمی دونستیم چی هست
آخی
صبح شنبه ها با بوی گند سیگار زرش از خواب بیدار می شدیم و من نمی دونستم چجوری از خونه فرار کنم – اگه نمی رفتم حالم به هم می خورد – ظهر هم که می اومدیم خونه مثل دسته گل
آخه دوقلو داشتن خیلی سخته برای همین هم آقای پدر گفت حتماً باید یکی باشه که لااقل هفته ای یک بار رو کمک کنه

یادش بخیر حدود 20 سالی هر شنبه 6 صبح زنگ در خونه رو می زد
بوی سیگار
وایتکس
پودر لباسشویی …
الان هم خیلی پیر شده هم بینایی اش رو از دست داده و زندگی تقریباً سختی رو می گذرونه
منم دوستش داشتم ؛ زن زحمت کشی بود؛ فقط سیگارش … چند باری هم واقعاً …
یادمه سرمون رو می بوسید؛ آخی
با اون مدل روسری سر کردنش – اهل قوچان بود.
مادرخانمی به رسم این همه سال زحمت کشیدن هنوزه که هنوزه هر چند ماه یکبار به دیدنش می ره و کلی چیزمیز برایش می بره
شبهای عید دخترش و شوهرش می اومدن برای خونه تکونی ی ی ی ی ی که همه ما رو هم تکون می داد.
ولی خدایی مادر خانمی کاری به ما نداشت
برا همینه که یه کوچولو تنبل بار اومدیم دیگه دست به سیاه و سفید نزدیم 🙂

خب فردا قراره یه کاسه از اون شله زردها رو ببرم اداره و کلی خرت و پرت دیگه …

این خان دایی هم دست از سر کچل ما بر نمی داره برای فردا 7 صبح برامون برنامه چیده آخه بگو مرد حسابی تو انصاف سرت نمیشه که؛ مادر من قبلاً هم هرکاری برات انجام داد با پررویی گفتی وظیفه اته حالا هم باز اُرد و دستور داده که فلان نامه رو برای من بگیرید و بیارید … ببنید من بلاخره کی حال اینو بگیرم؛ زندگی برای ما نذاشته؛ به خدا از غصه نادونیهای این دایی کل خونواده مریض شدن
بابا هرکسی هرکاری می کنه باید مسئولیت کار خودش رو قبول کنه
گند زده به همه چیز رفته تازه خودش رو به ناراحتی هم می زنه؛ میشینه گریه می کنه؛ اینها هم که خواهر؛ دلشون براشون می سوزه
فعلاً – شب بخیر

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s