روزهای شلوغ آخر سال …

فوریه 25, 2010

بدیه من همینه دیگه یه چیزی رو که می نویسم بعد می آم و کلی تغییر و اصلاح می کنم 🙂 – ساری

چیزهایی که می خوام اینجا بگم کلی زیاده و کله من هم پر از مسائل مختلفه که برای نظم دادن بهش اینجا بخش بندیش می کنم،
برای همین هم هست که گاهی واقعاً آلزایمر بهم دست می ده، ولی فکر می کنم اگر از مسائلی که خیلی مهم نیستن دوری کنم مسائل مهم تر رو درست تر رو با دقت تر انجام می دم.
بازم آخرش یه جای کار می لنگه
بگذریم

بخش اول : اینترنت نداشتیم
یعنی دیگه کسی توی خونه نبود که اینترنت رو شارژ کنه …
وقتی هم که بود یا خسته بود
یا حوصله نداشت
یا دلش نمی خواست
یا لج کرده بود 🙂
یا توکن قطع بود
یا …
توی کارتش پول نبود 😀

و بلاخره بعد از کلی غرغر کردن اینترنت شارژ شد.

بخش دوم : الان هم فقط بگم که دارم از خستگی می میرم
هزار تا کار هم اینها ریختن سر من بیچاره و رفتن
نگاه کردن به قسمت دهم هاوس هم هست.
خوبی اش اینه که میلاد و هدی عزیز آنقدر این فایل رو مرتب و تمیز به دست من می رسونن که من در حد تفریح فقط نگاهش می کنم و چهار تا نقطه و کاما براشون می ذارم
برای من که واقعاً زنگ تفریح خوبیه 😉

آخر سال هم هست
نه هنوز خرید کردیم
نه پارچه خریدم، (برای اداره)
نه وقت آرایشگاه گرفتیم
نه کفش دارم
نه کیف دارم
نه …

بخش سوم : فردا (جمعه ای که برای خواب صبحش کلی نقشه می کشیم) از 9 صبح کلاس بعد هم interview ،
معلم این ترم عوض شد (قبلی رفته استعلاجی «زایمان» تا چند ماه دیگه)
معلم جدید یه جوراییه که خیلی ازش خوشمون نمی آد
نه تیپ درست و حسابی داره (دلش می خواد خوب باشه و به همکاراش بیاد ولی … نه)
نه خوب درس می ده
تا دقیقه آخر هم جونمون رو می گیره
… هرچی که 4 جلسه بیشتر دیگه نمونده

فردا بعداز ظهر هم مراسم ختم نمی دونم کدوم یک از این فامیلهای ماکارونیه مادر خانمیه.
مراسم یه خانم جونیه که بچه هاش ظهر از مدرسه می آن هرچه زنگ می زنن در رو باز نمی کنه تا اینکه با پدرشون تماس می گیرن و اون که می آن و می رن خونه می بینن مادره غش کرده (انگار سکته بوده) و بعد از 2 روز که توی بیمارستان تو کُما بوده فوت می کنه.

آن هفته ای هم خیلی حالمون گرفته شد
یکی از همکارها رو که حدود 45 سالش بود و ما هم روز قبلش دیده بودیمش (این قسمتش از همه بدتر بود اگر نمی دیدمش باز یه چیزی) حالش هم خیلی خوب بود شبش سکته می کنه و فردا صبح تشیع جنازه – به همین سرعت …

بخش چهارم : خبرهای خوب هم … سلامتی؛
من بدک نیستم؛ تقریباً شروع کردم به برنج نخوردن؛ با چنگال غذا می خورم؛ هر روز سعی می کنم میوه ببرم اداره (و به دلیل همسایگی همکاران محترم با آنها شریکم 🙂 ولی شکلات رو نمی تونم ترک کنم، اعتیاد لاعلاجیه که فقط تونستم به کم کردن و تبدیلش به شکلات تلخ اقدام کنم، که اونم دیشب داشتم می اومدم از آناتا رفتم کلی هله هوله خریدم «شکلات تلخ، ویفر پرتقالی و شکلاتی عشق دیرینه» ؛
تردمیل رو تقریباً استفاده می کنم؛
با بچه ها فیلم می بینیم؛
یکی دوتا مهمونی رفتم؛
به دوستای قدیمم زنگ زدم و کلاً خوبه به جز …
ماشینم رو می خوام بفروشم؛ فکرم درگیرشه
و مستأجر …

بخش پنجم : از همه چیز بدتر مستأجر کذاییه
(نصف اجاره اش رو الان هفت ماهه که نداده؛ همسایه های دیگه هم زنگ زدن و از دستش شاکین؛ آقای پدر می گه باید بهش یه سر بزنیم)
راستش رو بخواین با اینکه یه مرد نسبتاً مسنه و یه زن جوان داره (طبق تحقیقات کارآگاهی با آقای پدر از اهالی محل قبلی، انگار زنش رو طلاق داده و رفته این خانوم رو گرفته که به نظر زن بدی نیست ولی مرده یه جورایی دیونه است)؛ اون روز که اومد قرارداد ببنده من به همکارم هم گفتم با اینکه پدر و مادرم هستن ولی شما هم برای اطمینان کار بیا ولی … این مستأجر ورپریده با همین سنش و موی سفیدش حسابی همه ما رو گول زد.

خلاصه که حالا کاریه که شده و این هم اینجا نشسته
منم هرچی غر بزنم و ناله و نفرین کنم فایده نداره

ولی به جان خودم قسم که تا حالا آدم مثل این ندیدم
اصلا موج منفی داره
یعنی وقتی باهاش حرف می زنم تا چند روز اعصابم خرده و ناراحتم
چند ماه اول که رو اعصابمون بود بدجور، دلمون می خواست خفه اش کنیم.

یه بار زنگ زده بوده خونه و با مامان حرف زده بود (یعنی یک ساعتی غر زده بوده) مامان تا چند روز سر همه ما داد می زد 🙂

می گفتن که بعضیها اینجورین ولی من باور نمی کردم دقیقا این همین مدلیه یعنی اصلا … نمی دونم چجوری بگم آدم بدش می آد باهاش حرف بزنه، احساس می کنی داره دروغ می گه؛ حقه بازه و … (با توجه به اون سابقه درخشانش که همکارهاش کلی از دستش شاکی بودن و می گفتن مشتریهای ما رو از ما می گرفت و خودش باهاشون قرارداد می بست ولی دنیا این مدلیه که این آقا با همه حقه بازیش ورشکست شده؛ حالا من موندم که سر سال باید این رو چجوری بلندش کرد؛ خدا به خیر بگذرونه)

و بلاخره بخش پایانی «ششم» : ببخشید باید برم به غذا سر بزنم ، جای شما خالی ته چین قیمه بادمجان دارم درست می کنم؛ بادمجونها رو حلقه حلقه کردم و سرخ کردم با کمی قیمه که داشتیم بین برنج ته چینی ریختم و بادمجونها رو هم چیدم؛ خوشمزه می شه بد نیست، بعد هم یه سالاد دبش 😀 فعلاً راستی من قرار نیست این غذا رو بخورم اولاً که برنج داره و بعد هم بادمجون که من حساسیت دارم و این چند روزه پدرم به اندازه کافی در اومده، دیگه خودمم شکل قرص لوراتادین شدم.
از دیشب یه چند تا ساندویچ کوچولوی ساده فقط با مایع ماکارونی و نان لواش که با روغن کم سرخ شده داشتیم، ناهارم اونه، من طفلکی؛ با سالاد 😉

Advertisements

3 Responses to “روزهای شلوغ آخر سال …”

  1. Lady HoDa Says:

    از روزای آخر سال خیلی بدم میاد!!
    اگر تولدم توش نبود اصلاً نمی دونم چطوری تحملش می کردم 😐

    • MerCeDeh Says:

      😉
      راستش از خود عید هم من خیلی خوشم نمی آد.
      تولدت هم مبارک 🙂
      خوب شد گفتی تولد معین (ته تغاریه خونه) هم هست، باید فکر کادو هم باشیم … این هم یه پروژه دیگه … 😦

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s